می ایستم زیر باران
مثل درخت
مثل کوه
مثل ساقه های خزانزده ی یاس
شاید فردا با آمدن بهار
من هم بهاری شوم...
آمین

+
تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:58 نويسنده yasaman
|
خواندنی ها کم نیست... منو تو کم خواندیم...
منو تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد...
با دهانی بسته وا ماندیم...
ما به اندازه ی ما می بینیم... ما به اندازه ی ما می چینیم... ما به اندازه ی ما می روییم... ما به اندازه ما می گوییم
من و تو
من و تو پشت قاب خیس این پنجره ها محو شدیم…
+
تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:11 نويسنده yasaman
|
دروازه های شهر را بستند و دروازه های شب گشوده شد
دوباره من و تو
و ستاره ها که شاهدان ما هستند
با چشمان باز
بین حصاری که خودرا درون آن محصور کرده ایم
حصاری نه با خشت ، نه آجر ونه گل
حصاری با خاک
می خواهم آنقدر بگریم که آب ازگِلم جدا شود و
خاک شوم
تااز خاکم حصاری در برابر ما و نا خواسته هامان بسازم
حصاری که بازیگوش نیست
فرصتی است تا آرام آرام سربر شانه های صبورت گذارم
دردهامان را بر دیوارهایش نقاشی کنیم
وبرسطرهای ناموزونش بخندیم
بگرییم
بگوییم
بمانیم
تا ابد...
+
تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:12 نويسنده yasaman
|
در اتاق نیمه بازه و بوی بارون تو تک تک مولکول های هوا ی اتاق رخنه کرده.
اززیر بالش ، لای پتو، بین رج های فرش بوی نم میاد
چشمامو آروم رو هم میذارم وپرواز می کنم . ازلای پرده ی حریر یه شبح بیرون میاد. نمی بینمش ... با دستای نامرئی مذاب دستمو میگیره و با خودش می بره
چشمامو باز می کنم
یه کوچه ی باریک و منحنی یا دیوار های تنگ
اروم اروم با چکمه های لاستیکی پیش می رم
صدای برخورد کفش و خاک خیس و سنگ ریزه ها فضای کوچه رو پر می کنه
افق گرفته ی ابری از بالای دیوارهای کوتاه چشمامو نوازش می کنه واروم رو خاک خیس کوچه رنگ نارنجی می ریزه
آهسته صداش می کنم
خدایا! اینجایی؟
و بعداز چند لحظه صدای اذان از جایی نه دور نه نزدیک ...
و این ربنای آخر...

+
تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 4:21 نويسنده yasaman
|
فصل دو تا مانده به آخر! :
تا بخوای به خودت بیای همه رفتن. اولش بهانه می گیری به خودت به تمام جملات فلسفی دنیا شک می کنی. مظلومتر از خدا گیر نمیاریو تا دلت می خوادصفاتی که لایق خودته بهش می بندی و خودتو خلاص می کنی یک آن دلت می خواد نباشی
هرجا جز اینجا جایی که جا موندی. راهی که برای خودت تجسم کرده بودی تیکه به تیکشو لحظه به لحظشو ، چمدونتو بسته بودی از سر ذوقت صبح زود از خواب بیدار شدی و همه رو هم بیدار کردی راه افتادین باهم ، می گن این یه راه سبزه بین دو تا آبادی نا آباد... می گی چه اشکالی داره ما آبادش می کنیم ولی شرط داره: با هم.
آبادی رو که آباد کردی حالا نوبت جاده ست. ولی هنوز نرسیده یه تابلو از کنارت رد می شه بر میگردی " جاده مسدود است"
سرت گیج می ره چند بار این کلمات رو برای خودت مزه مزه می کنی می چشی تا میای قورتشون بدی دریک آن می ریزیشون بیرون. سه نقطه 12 حرف... 15 کاراکتر. آروم تو گوشت می گه سفر قبلی یادته؟!
فراموش نکردی . یادته حتی بهتر از اون. واستادی تو تاریک خونه و یکی یکی عکسارو ظاهر می کنی و به بند می کشی... پشت سر هم از جلو چشات رد می شن. مرور می کنی...
این وسط یه چیزو هیچوقت فراموش نمی کنی : کجا غیب شد؟؟!!!! کجا رفت؟
.
.
.
فصل بعدی:
تابلوی بعدی:"تا شعاع یک کیلومتری شما کسی نیست" یعنی هست تو نمی خوای ببینی پرده هارو رو میل صاف می کنی تا کسی نبیندت. یک اصل اساسی: به هر کس که به تو خیره ماند لبخند بزن، یک لبخند محو... تو اخم می کنی ... به آدمای زیادی... اولش گفتم از فلسفه جدا شدی. به نگاه ها شک کردی. شاید حتی اگه تو هم شک نمی کردی لبات نمی خندید حتی محو...
فصل های گذشته رو مرور می کنی، از فصل اول... به نام خدا یادت میره. و مثل همیشه می رسی به فصل آخر و دوباره تکرار می کنی مرور می کنی و باز این سوال عجیب تو ذهنت تکرار می شه سوالی که هیچوقت بهش فکر نکردی . فکر نکردی تا قانع بشی... کجا غیب شد؟؟؟!! علامت هارو ببین. اینبار بیشتر سوال می کنی، کمتر تعجب.
تو فصل اول غرق شدی گاه گریه می کنی گاه افسوس می خوری.
ساعت بزرگ شماطه دارخونه ی مادربزرگ: دنگ دنگ ... از بچگی دلیل این صدارو نمی دونستی. نمی دونستی می خواد سکوتو بشکنه یا گاهی بین همهمه ابراز وجود کنهیاد بچه گیات می افتی یاد یه حرف ، تو سختی ها به یادش باش تا تو خنده هات رفیقت شه
اون آشنای دوست داشتنیت کیو می گفت؟یاد چه کسی اینقدر پرسخاوته؟ چه کسی اینقدر مهربونه که اول از غصه هات شروع می کنه تا بخندوندت؟ حقم داری نشناسی. همه از خنده هات شروع کردن، وقتی دیدن دیگه چیزی برای خنده واست باقی نمونده دسته دسته ازت دور شدن اصلا نسیم غصه هات هم بهشون نخورد...
حالا می خوای بشناسیش یا نه؟ پس برو سجاده رو پهن کن. کمی از نیمه شب گذشته بیداره... بیداره بیدار...و منتظر... از همون فصل اول انتظارتو می کشید. انتظار صبر میخواد و اون هم که صبوره.
فصل اول: به نام خدا...
.
.
فصل آخر:
هنوز هم گاهی دلتنگ می شی ...تنهاییت بوی پاکی می ده . به این نگم تنهایی قشنگتره وقتی یکی هست که اگه بدونی چقدر دوستت داره از فرط شادمانی می میری.
شعاع یک کیلومتری و کس دیگه رو بیخیال ، به چشمه ای که تو برهوت برات می جوشه ، به گنبد فیروزه ای وسط بیابون ، به پیچک بی ادعای نیلوفر به خودت به خدا به خدات فکر کن.
یک جمله" بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا"
یک آرزو : امیدوارباش این فصل،فصل آخرت باشه.
و یک نشانه: امشب باران بارید...هواتاسحربوی نم میدهد شاید هم تا صبح.
تمام...

+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:37 نويسنده yasaman
|
دیاری دیگر...
میان لحظه و خاک، ساقه گرانبار هراسی نیست.
همره! ما به ابدیت گلها پیوسته ایم.
تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار:
تراوش رمزی در شیار تماشا نیست.
نه در این خاک رس نشانه ترس
ونه بر لاجورد بالا نقش شگفت.
درصدای پرنده فروشو:
اضطراب بال وپری سیمای تراسایه نمی کند.
درپرواز عقاب
تصویرورطه نمی افتد.
سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذرد.
و فراتر:
میان خوشه وخورشید
نهیب داس از هم درید.
میان لبخند ولب
خنجر زمان درهم شکست.
"سهراب سپهری"

+
تاريخ جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:33 نويسنده yasaman
|
فاصله
آه! که چقدرفاصله ما دوراست.
فکر می کنم هیچوقت نرسی
ومن کنار این دنیا تنها بمانم
وتو همیشه منظره من باشی
ودر پیش چشم های من،
در سینه چشم انداز من،
قبله نگاه من
وهیچ وقت نه در کنار چشم های من،
هیچ وقت
در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو
توراخواهم دید
وآن گاه چه بگویم
به یک نابینا، یک دوردست، یک بیگانه
که چه ها می بینم؟
"علی شریعتی"
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:18 نويسنده yasaman
|